تبليغاتX
شاخه مریم

شاخه مریم
گاه نوشتهای مریم شباویز
قالب وبلاگ

صبورانه در انتظار زمان بمان؛

هر چیز در زمان خودش رخ می دهد؛

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند؛

درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند ...!

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:4 ] [ ] [ ]


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 14:43 ] [ ] [ ]

در عبور از روزهای پر غبار

بیقرارم بیقرارم بیقرار
 

کیستم سر در گمی بی پاودست

ناگزیری در گریز از هر چه هست

آشیان گم کرده در بادی چو من

دل کجا گیرد قرارش در چمن
 

ای دریغا با دل دریایی ام

در کویری از غم و تنهایی ام

 دل مرا مرغ اسیری در قفس 

بی تکاپو بی تمنا بی نفس

سینه مالامال اندوهی بزرگ

غم درون سینه چون کوهی بزرگ

نقش شادی رفته از یادم همه

آرزوها داده بر بادم همه

 می روم با کوله بار خاطرات

سینه ای دارم مزار خاطرات
 

می روم تا خویش را پیدا کنم

آن «من» درویش را پیدا کنم.

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 13:27 ] [ ] [ ]
 
 
 
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
 
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 9:4 ] [ ] [ ]
 
بگویند طرحی از دلت بکش ،
یک کوچه می کشم خاکی
پر از بادبادک و لی لی و خاله بازی. .
با همان قهر و آشتیهایش!!
 
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 16:46 ] [ ] [ ]

همان رنگ و همان روی
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله
به مثل اشک نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هیچ
 نه افسرده ، که افسردگی روی
 خورد آب ز پژمردگی دل
 ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
 ولی قصه ز
امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
 مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند
 

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 11:16 ] [ ] [ ]

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 9:57 ] [ ] [ ]

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو
شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش
دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد
و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او
 
 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 8:49 ] [ ] [ ]
 

 

یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ

توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ

 شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید

 برودوشش همه پر شد ز اقاقی سپید

  زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست

 دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

 اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر

 دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

 دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود

 جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود

 گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

 اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

 

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 11:4 ] [ ] [ ]
دوستي گفت :
"صبر كن زيرا كه صبر كار تو خوب زود كند"
آب رفته به جوي باز آيد
كارها به از آنچه كه بود كند
گفتم :
ار آب رفته به جوي باز آيد
ماهي مرده را چه سود كند...



[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 16:4 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر بلور برف

اشك سردي است از ديدگان فرشته اي

نسيم جادويي است آسماني

كه دانه مريم هاي بينوا را به خاك مي آورد